به بهانه‌ی استقبال از بهار

/این نوشته‌ در روزنامه‌ی خراسان پنج‌شنبه ۹۱/۱/۱۷ منتشر شده است./

- دیگر آیین چند ساله شده است و به چشمانِ شهروندان و زائران آشنا. اگر تا چندی پیش برای یافتن‌شان باید همه جا را سرک می‌کشیدی، امروز نیاز به گشتن نیست، در جای‌جای شهر می‌توان نشانه‌های تغییر را دید، به بهانه‌ی بهار، همه‌جا پر می‌شود از نمادهای بهار؛ و مردمی که لحظه‌های کوتاه اما شاد را به خاطره‌ای از بهار گره می‌زنند. تاثیر این نشانه‌ها را می‌توان در استقبال و حضور مردم، صحبت‌هایی که می‌شود و می‌بینیم و همت متولیان جست. از یاد نباید برد که شهرداری مشهد، پیش‌قراول این جریان در کشور بوده و جایگاه ویژه‌ای در این خصوص دارد. حال که بهار چنین بهانه‌ی نکویی در اختیارمان گذارده است و مردم و مسئولان پی‌گیر و پی‌جوی آن هستند، و باز از آنجا که بهار وقت نوشدن و پرهیز از تکرار است، بایسته است که با مرور کردارها و رفتارهای هر ساله، تلاش برای بهترشدن را باز آغاز کنیم. آنچه در پی می‌آید، گاه نقد است و گاه پیشنهاد؛ برآمده از بازبینی چندباره‌ی آثار و بازخورد مردم از زوایای گوناگون و در ساعت‌های مختلف. امید می‌رود که گامی باشد در بهتر به پیشواز بهار رفتن…

دنباله‌ی نوشته

یک‌صد سالگی به توپ بستن حرم حضرت رضا (ع) به دست قشون روس

اگر رفتار کشورهای استعمارگر را بررسی می‌کنیم، علاوه بر شیوه‌های استعماری متفاوتی که هر کشور دارد، آثار آن استعمار در سرزمین قربانی هم متفاوت خواهد بود. بدین ترتیب می‌توان مرزی بین استعمار انگلستان، آمریکا، هلند، آلمان، پرتغال، اسپانیا، بلژیک، فرانسه و… ترسیم کرد. استعمارگران اگرچه به چشم چپاول به سرزمین قربانی می‌نگریستند اما خواسته یا ناخواسته منافع بسیار اندک و گاه تغییراتی هم در آن کشور ایجاد می‌کردند. مرور پرونده‌ی حضور روسیه در ایران موید این گفتار است که خبیثانه‌ترین نوع استعمار، استعمار روسی بوده که نه تنها هیچ نفع ولو کوچکی برای قربانی نداشته که تاوان سنگین‌تری هم پرداخته است. پردازش این نگاه قطعن در تخصص بنده نیست و مقالی دیگر می‌خواهد، اما آنچه گفتم و باوردارم ناشی از بررسی ساده‌ی تاریخ سرزمین خودمان است.  اعتقاد دارم که زمانه‌ی حضور روس‌ها در طول تاریخ، بی‌گمان یکی از سیاه‌ترین روزگاران این خاک است و بی‌راه نیست اگر بگوییم یکی از آن بلاهایی که روس بر سراین مردم آورده‌بود، هر کشور دیگری کرده‌بود، حاکمان امروز ایران تا ابد فریاد مرگ و نفی بر سرش می‌کشیدند، اما امروز را می‌بینیم که روسیه تنها حامی ایران به شمار می‌رود آن هم با بها و باج سنگینی که می‌دهیم و توگویی چندان هم غریبه نیست در حال و روز این کشور. یکی از آن زمان‌ها یک‌صد سال پیش و سال ۱۲۹۱ در مشهد است. دنباله‌ی نوشته

نام‌دارانِ درگذشته به سال ۱۳۹۰

سال ۱۳۹۰ سالی بود چون دیگر سال‌ها، سالی که در آن صداهایی خاموش شد، چشم‌هایی فروخفت، قلم‌هایی آویخته‌شد، دستانی از لرزیدن بازایستاد و خدا را چه دیدی، شاید سال زایش مادران ایران‌زمین بود تا جای بزرگان بی‌نیاز از این دنیا را پرکنند. این سال در حالی به آخر می‌رسد که بسیاری از همراهان‌اش را در میانه‌ی راه جاگذاشته‌است. مانند سال پیش، این فهرست، نام‌دارانی هستند که دیگر در میان‌مان نبوده، تنها آثار و یادشان بر ذهن‌مان باقی خواهندماند. اینان که رفته‌اند یا خفتگان عزت‌مند‌-اند که از نبودشان گرد غم بر چهره‌ی دوستدارانشان مانده، کسانی که مصداق همان بیت «از شمار چشم یک تن کم – وز شمار خرد هزاران بیش» هستند؛ و یا جماعتی‌اند که مرگ‌شان عبرت‌ است و آغاز آرامشِ ماندگان. روان عزت‌مندان‌شان شاد و یادشان جاوید:

دنباله‌ی نوشته

#۱ از خدمتی که ما کردیم

{روز اول ملغمه‌ای بود از دلتنگی و نگرانی و غربت و استرس و عصبانیت و ناراحتی و حقارت و… این حس رو احتمالن فقط یه بار می‌شه داشت}

روز اولش و هفته‌ی اولش واقعن لعنتی بود. بعد کم‌کم عادت کردیم. به‌ هم، به فضا. بعد یادگرفتیم چه‌جوری تحمل کنیم. یه جور احساس هم‌دردی. همه مثل هم بودیم. بعدتر با هم دوست شدیم. و بعد چقدر سخت بود جدایی…


حالا! هر از گاهی که یادش می‌افتم، دلم می‌گیره. قلبم فشرده می‌شه. سنگین می‌شم و کرخ…

بازکردن یک گره و زدن صد تا گره

یه روزی، یه بلواری بود تو این شهر که رنگ قامتش، سپیدارهای کهنی بود که نیمی افراشته و خمیده، سایه‌بان سبز خیابان بودند. یه روزی از همون روزا که پونزده سال پیش باشه، یه عده تصمیم گرفتن رفت و اومد آدمایی که حدودن ۷۰۰ هزار نفر می‌شدن، تسهیل کنن. پرسیدن تسهیل چیه گفتن یعنی سهل بشه، بماند که اسهال شد به جای سهل. خب واسه این‌که رفت و اومد تسهیل شه، این درختا باس قطع می‌شدن تا زیرش تونل رد شه. درختا قطع شدن و کندن هم شروع شد. زمستون اومد، همه جا گل شد، تابستون پر گرد و خاک .باز زمستون اومد و تابستون رقت و همین‌طور گل و خاک . کسی هم نپرسید این پدرآمرزیده‌هایی که این‌جا زندگی می‌کنن گناشون چیا واسه تسهیل (سهل یا اسهال!). خلاصه، یه ده دوازده سالی گذشت تا بالاخره قرار شد اسب تسهیل بیاد تو تونلا بدوه. اما ای دل غافل، اسب کذایی سم می‌نداخت، یعنی نمی‌تونست تو تونل بچرخه. باز گذشت و گذشت تا بعد ۱۵ سال یه چیزی راه افتاد که رفت و اومد مردمی که حالا از دو میلیون بیشتر شدن و تسهیل کنه. بلوار کذایی بی‌درخت شد، شهر قیافه‌اش آشفته‌تر شد اما گرهی از کار رفت و اومد مردم باز نشد که نشد. یه روزی، یه بلواری بود تو شهر که بابت درختاش و کوهش معروف بود. یه روزی همین روزا باز تصمیم گرفتن دوباره گره مردم رو باز کنن و صد تا گره تو پیشونی این ملت بندازن به جاش. این شد که باز قرارشد تونل بزنن و درختا رو قطع کنن تا شاید بعد ۱۵ سال مردم بتونن ازش استفاده کنن. آقا، خط ۲ قطارشهری مشهد از کوهسنگی می‌گذره ها!

چرا جهان سومی هستیم؟

{هزینه‌ای که تصادفات رانندگی سالانه به اقتصاد کشور تحمیل می‌کند بیش از ۴۳ هزار میلیارد تومان برآورد شده که معادل بیش از دو‌ برابر کل بودجه عمرانی کشور است}

پوشیدنِ خود!

پس از مدت‌ها ننوشتن و نبودن، سرانجام دوباره تصمیم‌گرفتم که این تجربه را باز هم تکرار کنم. ننوشتن دلیل داشت و نوشتن هم باز دلیل. نمی‌دانم چه شود. این فضای جدید، خانه‌ی تازه‌ای است برای نگاه تازه‌تر من. نگاهی که بی‌گمان یک سال بزرگ‌تر شده و امیدوارم که پخته‌تر هم شده باشد. باری! واژگان را چون لباسی می‌بینم بر تن زار خود. امید که تن‌پوشی روا باشد…

کتاب‌های دوست‌داشتنی سال ۱۳۸۹

خوابگرد عزیز، مانند سال گذشته، فراخوانی برای نظرسنجی میان وبلاگ‌نویسان در خصوص انتخاب کتاب داستانی محبوب خود در سال ۸۹ انجام‌داده‌است. این‌که من وبلاگ‌نویس هستم یا نه بماند که در این نظرسنجی شرکت‌می‌کنم، اما سال گذشته شرایطی داشتم که کتاب‌های بسیاری خواندم. خوبی روزهای سربازی، بیکاری‌های پیش‌بینی‌نشده‌ای بود که مطالعه بهترین بهانه برای پرکردن این وقت‌های خالی به‌شمار‌می‌رفت. در میان آن‌چه خواندم چند کتاب، کتاب‌هایی بودند که در سال ۸۸ برای نخستین بار چاپ شدند. خوابگر خودش هم تاکیدکرده‌است که: «این نظرسنجی نه مسابقه است، نه یک جایزه‌ی ادبی، نه من و شما این‌جا بر جایگاه داور ادبی. صحبت بر سر کتاب‌هایی ست که از خواندن‌شان لذت برده‌ایم. این نظرسنجی برای این است که تا می‌توانیم، در کنار هم بر رخوت تزریقی! غلبه کنیم، حتا اگر بهانه‌مان ادبیات داستانی باشد. در باره‌ی کتاب‌هایی که دوست داشته‌ایم یا نداشته‌ایم حرف بزنیم و در کنار هرگونه کارکردی که وبلاگ‌مان برای خودمان و بهره‌ای که برای دیگران دارد، در حد یک نوشته هم شده، از ادبیات داستانی نحیف‌مان سخن بگوییم و دیگران را هم با کتاب‌های دوست‌داشتنی خودمان آشنا کنیم.»

کتاب‌هایی که بیشتر پسندیدم این‌ها هستند:

۱- بهار ۶۳: مجتبا پورمحسن

۲- شب ممکن: محمدحسن شهسواری

۳- تا دوشنبه دیگر: غلام‌حسین دهقان

نام‌دارانِ درگذشته به سال ۱۳۸۹

بهار امسال درحالی آغازشد که سال ۸۹ بسیاری از مسافران خود را جاگذاشت و به نوروز امسال نرساند. در میان خیل ازدست‌رفتگان این سال، چشم ما به چهره‌های شناخته‌شده و تاثیرگذاری (اعم از ایرانی و غیرایرانی) می‌خورد، گروهی که نبود هر کدام‌شان مصیبتی سخت‌بوده است و برای بسیاری این فقدان باورناکردنی است، و گروهی دیگر که مرگ‌شان از پی رخدادی شگفت‌انگیز و یا عبرت‌آموز بوده است. امیدوارم که روان همه ی ایشان شاد باشد. دنباله‌ی نوشته

نام‌دارانِ درگذشته به سال ۱۳۸۸

سال ۱۳۸۸ سالی بود چون دیگر سال‌ها، سالی که در آن صداهایی خاموش شد، چشم‌هایی فروخفت، قلم‌هایی آویخته‌شد، دستانی از لرزیدن بازایستاد و خدا را چه دیدی، شاید سال زایش مادران ایران‌زمین بود تا جای بزرگان بی‌نیاز از این دنیا را پرکنند. این سال در حالی به آخر می‌رسد که بسیاری از همراهان‌اش ر ادر میانه‌ی راه جاگذاشته‌است. مانند سال پیش، این فهرست، نام‌دارانی هستند که دیگر در میان‌مان نبوده، تنها آثار و یادشان بر ذهن‌مان باقی خواهندماند. روان همه‌ی ایشان شاد و یادشان جاوید: دنباله‌ی نوشته

خرداد ۱۳۹۱
ش ی د س چ پ ج
« اردیبهشت    
 ۱۲۳۴۵
۶۷۸۹۱۰۱۱۱۲
۱۳۱۴۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹
۲۰۲۱۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶
۲۷۲۸۲۹۳۰۳۱